عاقبت روزهایی می رسند
وقت رفتن گنجشک ها
در صبحی که از خوابی آشفته پریده ایم
و ابرها
مثل همین امروز
خورشید را مسخره می کنند
آسیابان جوان با موهای سپید
کیسه ای بر دوش نمی اندازد
عاقبت روزهایی می رسند
وقت طغیان ماهی های کوچک
درون ظرف های شیشه ای بزرگ
بی تردید
کوچه های تنگ و باریک
خانه های بلند را تاب نمی آورند
عاقبت روزهایی می رسند
با قلب های بسته
لبخندهای عاریه
و ترانه هایی که در آزمون ردشده اند
و قصه هایی ناتمام با پایانی قوی
عاقبت روزهایی می رسند
با دو چشم آشنا روی اعلان
و مراسمی که در پایان
احتمالن هیچ اندوهی
به دنبال ندارد
عاقبت روزهایی می رسند
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۹ ساعت 19 توسط تارا مجاهد
|