کاش دعوتم را بپذیری

به کافه ای بیایی

در همین نزدیکی

فرقی نمی کند

قهوه ی دم کرده

یا نسکافه ی فوری


فقط کافی ست راه بیفتیم

سری به کوچه های آشنا بزنیم

دقیق تر نگاه کنیم

به درهای چوبی بدون کلون

به درهای چوبی آیفون دار و مدرن

به دنبال نیمه ی گم شده مان

در شلوغی آمد و رفت انسان های بی تفاوت

یا تصور کنیم

گریخته ایم

در بعداز ظهری که خواب

مادر را با خودش برده به اعماق

 پدر

هم چنان باغچه ها را زیر و رو می کند

من

از دیدن کرم ها فرار می کنم

می زنم به کوچه

هنوز

وقتی بر می گردم

پدر

با تاسف به ابرهای بی حرکت نگاه می کند

بیا تصور کنیم

کوچه های باریک گم مان کرده اند

 بی هراس

تصور کنیم