سفر از همین جا شروع شد
از پنجره ای با قاب چوبی
پشت ناروَنِ جوان
که در حصاری فلزی حبس شده بود

به خیابان می رسم
با هزاران گذرگاه ناشناس
که همواره مرا به خود می خوانند

و آینه
با قطعاتی شبیه آهنگی در دستگاه شور
به چشم های نگرانی می ماند
گسترش یافته در همه ی شهر

دلم شور می زند
برای حرکت پر شتاب پرستوها
که همیشه
از نقطه های نا منظم در افق
تصویر ثابتی می شوند

من هر روز
با دستمالی مرطوب
غبار از قاب و آینه می گیرم
وسفر آغاز می شود
از حصارهای فلزی
پشت ناروَنِ جوان