می خواهم برایت بگویم
دیر زمانی ست میله ها را فشار می دهم
با قدرتی تحلیل رفته
اما کمی دورتر از این روزها
به تو قول داده ام عزیزم
تا آهنگ های دلخواهمان را به یاد بیاورم
اگر چه میله ها فولادی اند
می خواهم برایت بگویم
ریشه ها
آب را
حیات را
به بالاترین سر شاخه ها می رسانند
ومن
چقدر دلم می خواست همراه آفتاب باشم
می خواهم بگویم
هنوز کرم ها پیچ و تاب می خورند
در همسایگی ریشه ها
در ته گلدان های خانه ام
و من هرگز به تو نگفتم
نمی توانم ، دیگر نمی توانم
سیگاری برایت بگیرانم
وقتی همه ی نایژه ها
از سلول های بد خواه پر شده باشند
و خیابان شکل گرفته باشد
از آدم های خسته ی خموده ی غبار گرفته ی تنها
و همچنان که میله ها را مشت کرده ام
طفلی پرنده ها
به هوای دانه
مدام به دست هایم نوک می زنند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۲ ساعت 1 توسط تارا مجاهد
|