سال هاست خانه ی کوچکم را حمل می کنم

کودکم را حمل می کنم

و پستان هایی که مدام سر می روند از شیر

هر صبح

پنجره هارا باز می کنم به گذرگاه شمال غربی

وشب

هیچ سمتی در بام خانه نیست

حتا کهکشان راه شیری

تلفن زنگ می زند

صدایی از مرزها

از دره ها


کودکی این جاست

 روی نوک پنجه ها بلند می شود

با دست هایی کوچک

اما به لبه ی هیچ پنجره ای نمی رسد


تلفن زنگ می زند

ا