ساعت 10
چیزی توی ذهنم،گاه بالا می رود،گاه پایین،ووارونه جهان را نگاه می کند
خواب می بینم،باید منتظر مردی باشم که بارانی بلندش را پرستوها می شناسند
هر روز متفکر وتنها در سکوت، خیابان به خیابان راه می رود ،از تمام آگهی های درهم وبرهم روی دیوارها،آگهی های ترحیم،عبور و مرور کلاغ ها یادداشت بر می دارد،ته مداد را روی لب هایش می گذارد،چین به ابروهایش می اندازد وبا انگشتانش مدام حساب می کند
نگاهش چشمان مرا،مارا،پر می کند
شانه به شانه،قدم به قدم
به بهشت زیر تاک نزدیک می شویم،
کلیدی را توی دستش می فشارد
سراسیمه از خواب می پرم
ـ بله بفرمایید خودم هستم
صدای کسی که مالیخولیایش از کنترل خارج شده بی وقفه در گوشم زنگ می زند
ـ ساعت ۱۰
ـ ساعت ۱۰
ـ ساعت ۱۰
در حالی که استفاده از رنگ قرمز ممنوع شده آشپزخانه ام یکسره قرمز می شود بی آن که زنی در این خانه از قاعدگی در رنج باشد
باید به خیابان بروم ،
یک ورق یادداشت یک مداد
پرستوها کوچ می کنند
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۳ ساعت 1 توسط تارا مجاهد
|