با یک چوب دستی راه می رفت، از همان هایی که در قدیم نگهبانان شب دردست می گرفتند و بیدارها را آمرانه به خواب یاداور می شدند،اما این چوب دست کمی بلندتر بود.

نا منظم قدم بر می داشت هرازگاهی سراسیمه پشت سرش را نگاه می کرد،با کمک چوب دستی یک خیز بر می داشت،عرق براثر گرمای بعدازظهری دمدار و ساکت، موهای خیسش را روی پیشانی اش چسبانده بود ،عرق از دوطرف صورت اش به سمت بناگوش های سرخ شده اش سرازیر بود باوجود گرما کت نسبتا گشادی تنش بود به طوری که شانه های تکیده اش آن را مثل یک چوب رختی نگه داشته بود وچون قد کت تازیر باسنش را پوشانده بود موقع راه رفتن بالاتنه اش مثل یک جعبه ی صاف کرم رنگ دیده می شد ،صدایی که از کفش هایش شنیده می شد معلوم می کرد که پاشنه های کفشش را خوابانده،بنابراین قدم ها ،کفش ها را لخ و لخ روی زمین می کشیدند گاهی محکم،گاه یواش چوب دستی را به زمین می کوفت،گاهی هم چیزی را از دور سرش دور می کرد،بعد دقایقی هم در فاصله ی کم عرض بین خانه ها و خیابان که درختانی پراکنده در سراسر مسیر، سایه هایی خنثی به وجود آورده بودند حرکت می کردچهار انگشت دستش را روی دیوار می کشید و راه می رفت عاقبت انگشتان کرخت شده اش را روی ران های لاغرش می کشید وپارچه شلوارش را لای مشتش می فشرد

معلوم بود در مسیری از پیش انتخاب شده پیش می رود.هر بار که در حاشیه خیابان نه چندان اصلی راه می رفت با صدای بوق اتوموبیلی،موتوسیکلتی،دوچرخه ای، مضطرب برمی گشت چوب دستی اش را بالا می برد وبا صدای بلند فریاد می زد مادر جنده...

به کوچه ی بن بست فرعی که رسید ایستاد به چپ وراست نگاه کرد دوباره به تمام کوچه ی بن بست،هیچ کسی نبود ،طبیعی بود که درآن ساعت از بعدازظهر گرم همه کس در جایی خنک پناه گرفته باشند .در انتهای کوچه خانه ای قدیمی بادر چوبی قطور هنوز برپا بود با دو جای نشستن عصرانه وگپ و گفتی با همسایه که این گپ و گفت در روشنایی زنانه بود و در تاریکی شب مردانه اما خانه ی قدیمی دیگر ساکنی نداشت

همیشه خودش را درون خانه های شش ضلعی محبوس می دید بارها خواسته بود با کمک چوب دستی اش از درون این خانه ها خود را بیرون بکشد،اما هربار تلاشش بیهوده بود .درست بالای سمت چپ در قطور چوبی زنبورهایی به تازگی لانه ای پراز خانه های شش ضلعی ساخته بودند،جلو رفت،چوب دستی اش را بلند کرد تا لانه را ازهم بپاشاند ،با اولین ضربه زنبورها بیرون آمدند وبه او حمله ور شدند چشم هایش را جمع کرده بود واز باریکه ی بین پلک هایش به حاصل کارش نگاه می کرد،زنبورها با سروصدای کرکننده دور سرش می چرخیدند چند قدم به عقب برداشت،زنبورها هم به دنبالش اما زنبورهای نا بالغ دور او می چرخیدندوفقط قیل و قال راه انداخته بودند از صدای بلند زنبورهای نابالغ عصبانی بود ،چوب دستی را لای دوپایش نگه داشته بودتا گوش هایش سرو صدای کم تری رابشنونداو مطمأن بود زمان حمله به خانه های شش ضلعی وقتی ست که زنبورها نابالغ اند