پاگرد هشتم:  (خوش به حالش چه قدر شهامت داشته فهمیده به آخرش رسیده اما من باید هم چنان جون بکنم"خب دیر نشده تو هم برو خودتو بنداز پایین هم توراحت می شی هم من "ـــخفه شو ،بهتره خودت بری جهنم..."چرا من ؟من که نمی خوام بمیرم)

خب یه وقتایی از روی نیاز به نزدیک می شیم،آخرش خستگی ودودکردن یه سیگارو خواب وفرداش جروبحث و زور زدن برایبرنده شدن حالا برنده شدن سرچی مهم نیست انگار آدما برای برنده شدن به این دنیا می یان ،آدما بیرون از سقف شون خیلی متفاوتن چیزی پشت نگاهشونه که از این ور خیلی معلوم نیست بعد برای یه مدت طولانی زیر یه سقف!!نه ترسناکه وقتی همه چیرو بشه ترسناکه 

 پاگرد نهم:  اگه انسان می تونست بدون نیاز به مهارت های دیکری زندگی کنه هرگز تن به این همه بکن نکن نمی داد و دیگه نمی گفتیم "انسان موجودی ست اجتماعی"

 پاگرد دهم:  درواقع نیاز اساس زندگی مارو تشکیل می ده(مامان این آرام بخش رو با آب خنک بخور بهت کمک می کنه آرومبشی تورو خدا بس کن از اون موقع یک ریزداری گریه می کنیـــ"آخه چرابه این فکر نکرده که مادر بدبختش چه عذابی رو باید تحمل کنه شایدم نتونه تحمل کنه ودق کنه "

مامان خوشگلم ما که اونو نمی شناختیمش شاید اختلال روانی داشته شاید مواد روان گردان مصرف کرده واصلا حالیش نبوده دارهچکار می کنه بعد تو دلت براش می سوزه؟"ـــ دلم به مادرش می سوزهکه باید داغ جوون شو تحمل کنه حالا بیازحمت بکش و بچه بزرگ کن"ـــاگه کس و کاری داشت تا حالا شیون شون ساختمونو برداشته بود

"مگه می شه تواین دنیا تک وتنها بود تنهایی فقط خاص خداس"...

 باید نفس بگیرم خیلی خسته شدم،پاهام می لرزن قلبم اون قدر خون تلمبه کرده که دیگه رمقی براش نمونده تا پاگرد بعدی چیزی نموندهفوقش هشتا پله بعد... اووَ چه خبره !!پلیسا،مامورای آتش نشانی ،بازپرس ویژه قتل،مددکارای بحران های اجتماعی

چندنفری دور یه مددکار اجتماعی جمع شده بودن رنگ به صورت نداشتاون می گفت:من داشتم راضیش می کردم داشت منصرف می شدآخه از لبه ی دیوار اومد رو چارپایه ای که زیر پاش گذاشته بود

ـــبهش گفتم:مشکل تو بگو حلش می کنیم تو تنها نیستی

ـــگفت:تو خودت هم به این حرفت ایمان نداری آدما در هر حال و شرایطی تنها هستن توفقط درس اینو خوندی که این جوروقتا چی باید بگی و از کجا باید جلو بحران رو بگیری ولی من در وضعیت بحرانی نیستم

ـــگفتم تو درست می گی،هر چی تو بگی همون درسته اما تویی که فکر می کنی دنیا به آخر رسیده مشکلات اقتصادی جون منو هم به لبم رسونده...خیلی معمولی وبی هیجان بدون عصبانیت

گفت: اما این یکی جون منو به لبم نرسونده

مددکارمثل آدمی که کنف شده باشه وبخواد شکست شو توجیه کنه گفت: اون منو تو وضعیت بحرانی تری گذاشته بود

گفتم: مشکلات خونوادگی... نگذاشت حرفمو تموم کنم

ــگفت: نه بابا

ـــگفتم شکست عشقی... پوزخندی زد و گفت:نه بابا

ــگفتم وصیت نامه نوشتی ...دنبال یه روزنه می گشتم تا اتفاق به تعویق بیفته

ــگفت:این چه ربطی به تو داره ؟

ــگفتم :آخه خوبه که وضعیت مالی آدم روشن باشه

ـــگفت:ولش کن بعد من بذار هراتفاقی می خواد بیفته

یهو متوجه گودی پای چشماش و استخونای تکیده ش شدم

پرسیدم :معتادی؟ ـــگفت:نه باباــــگفتم :مریضی؟یه دفه زل زد به چشمام

ــــگفت:همه ی آدما به نوعی مریضن اما من مبتلا به سرطانم از نوع مهلکشخیلی پیشرفت کرده وقت زیادی ندارم

ـــپرسیدم: تا حالا براش چکار کردی؟

گفت: تحمل درد ندارم نمی دونم چرا باید درد جسمانی رو تحمل کنم بالاخره که می میرم چرا با رنجدوباره رفت روی لبه ی دیوار وگفت:آخرش که چی؟من اون پرنده ای ام که از پنجره با شوق و بی خیال می یاد توویهوخودشو توی چاردیواری حبس می بینه،بس که هول می شهمی خواد بره بیرون ،خودشو می زنه به شیشه ی شفاف ،دوبارهدورخیز می کنه این دفه خودشو محکم تر به شیشه می زنه ،فکر می کنه همون پنجره ی بازیه که اومده تو ،دفه ی سوم پرواز می کنه این دفه با شتاب بیشتر،می خوره به شیشه وسُرمی خوره و می یفته کف اتاق،به طرفش می ریم کمکش کنیم ورش می داریم به سمت پنجره می دویم اما دیگه خیلی دیر شده حالا می خوام اون فرصت رو بهت بدم یه جمله بگو تا منو از پریدن منصرفم کنی

فقط تونستم بگم:علم خیلی پیشرفت کرده ،تو چه می دونی شاید همین فردا داروی قطعیش به بازار بیاد اون وقت تویی که باختی

گفت:من برای برنده شدن دنیا نیومدم واین جمله ای نبود که می خواستم بشنوم

حرفای مددکار که به این جا رسید ساکت شد دستاش می لرزید

فکر کردم اگه من جای اون آدم  لب بوم بودم با شنیدن این جمله از لب دیوار وچارپایه و پشت بوم پایین می اومدم.چرا که نه؟فردا یه اتفاق ساده می تونه همه چی رو عوض کنه

درسته که روزا به نظر یکنواخت می یاداما هیچ وقت فردا مثل امروز نیست همون طور که امروز وقتی می اومدم این جا خیلی چیزامثل دیروز نبودهمینی که نمی دونیم فردا چی می شه هیجان داره،هیجان فردابه امید یه اتفاق ساده،یا حتا پیچیده،حس خوبیه،اما مردن یعنی چشم از جهان فروبستن،

از این جا که برم حتما یه قرار می زارمتوآینه به چشمام نگا می کنم ویه لبخند ومی رم سر قراروزندگی...

حالا برم یه نگا از بالا به پایین بندازم .جلورفتم پایینو نگا کردم ای وای... نه.... جسد من اون پایین روی زمین پخش شده بودمثل همونایی که تو کارتون ها می بینیم وآدمایی که از بالا دایره های کوچیکی بودن....