پاگرد1
در مجتمع باز بود می تونستم با آسانسور بالا برم اما پله هارو انتخاب کردم
پله اول: تصمیمم قطعی بود،قدم اول رو محکم روی پله گذاشتم
پله دوم: چه اتفاقی برای آدم می یفته چه حسی باعث می شه حکم پایان زندگی شو امضا کنه
پله سوم: ترس داره،ترس داره؟ترس سپردن زندگی به مرگ،اونم به اختیار خودمون،اما وقتی خودش بیاد خیلی مثل اینترسناک نیست
پله چارم: کسی که خودشو از پشت بوم می ندازه پاییننمی شه گفت در یه لحظه آنی وبحرانی این کارو کرده به هر حالباید چند تا درو باز کنه،ببنده،از پله یا آسانسور بالا بره،یعنی تو مسیری که می ره به کاری که می خواد بکنه فکر نمی کنه؟همین فاصله بسه تا تردید دستاشو شل کنه و یقه شو ول کن
پاگرد اول: (بابا می ری پایینو نگا کنی که چی بشه یه احمقی خودشو پرت کرده پایین ،نرو،راجع بهش حرف هم نزن بچه می ترسه ها"عزیزم آخه از پشت پنجره که چیزی دیده نمی شه من تا به حال به کسی که از بلندی بپره پایین این قدر نزدیک نبودم و شایددیگه بدن له شده ای رو از این فاصله نبینم" خب به درک ولش کن پیازم سوخت اَه...)
موقعیت اجتماعی بدی دارم؟نه،شغلم خوبه و یک دست،هر روز از خواب بیدار می شم ،بدوبدو می رم سر کار همیشه هم صبونه نخوردهپشت میزمی شینم لبخند می زنم و لبخند تحویل می گیرم ،وقت ناهاری هم یه شکمی از عزا در می یارم وبعداز ظهر هم تعطیل و بازبرگشتن به خونه و...کارای همیشگی و خواب
پاگردوم: (در یه آپارتمان بازه و هی آدمایی می رن و میان و می گن نوچ نوچ)پدرو مادرمو که خدا بیامرزدشون،در ارتباط با خواهرا و برادرا،خب همین که گاهی تلفنی از هم با خبر می شیم هم کفایت می کنهواصلا نیازی به محبتی بیشترازاین نیست همشون سر زندگی هاشونن شاید جنایت ازهمین بی اعتنایی های به ظاهر ناچیز و احساس غربت واحساس حقارت شروع می شه،اینی که خودمونواز پشت بوم پرت کنیم پایین هم جنایته ،چه دگرکشی باشه یا خودکشی درواقع همین لبخندای به ظاهر کم اهمیت گرمایی رو بهمون می ده و یه جورایی پای مارو محکم ترروی زمین می بنده،اینی که گاهی کسی درخونه مونو بزنه ومثلا یه ظرف غذا (چه بوی غذایی پیچیده...)بیاره در حالیکه لبخند به لب داره این خودش یعنی "من می دونم تو هم یه جایی همین جاهایی"
پاگرد سوم: دوستا و رفیقا خیلی نیستن اما همین که برای پر کردنوقت از نوع بیهودگی و گذراندن ساعتی با لودگی،سرو کله شون پیدا می شه هم خوبه،حالا مگه همه ی زندگی چند قسمتش جدیه ؟ مگه قراره حتا همون فیلسوفاش هم در تمام مدت زندگی شون فلسفی باشن گاهی چندتا جوک و چند تا اس ام اس بی ادبی هم حال آدمو جا می یاره اما هرکسی حتا همون رفقا هم اصلی ترین قسمت زندگی شون خودشونن
پاگرد چارم:اصلا باید قید همه چی رو زد،یک سال مرخصی بدون حقوق،برداشتن بار و بندیل وکارت های اعتباری و روندن تو جاده ها و روندن و روندن.....اما آخرش تا کجا،یه وقتایی فکر می کنم اگه از بالای کره زمین اونو نگا کنم،سبز می شه وسرخ،زرد می شه و سفید.درخت کاج همه جای دنیا درخت کاجه و همه ی بلندی های جهان پستی هم دارن،آدما چه حریص باشن چه قانع،چه مالک باشن چه رعیت،اون چه رومی خورن دفع می کنن تا زمین رو کثافت ور داره واونوقت زمین فقط از ایندست به اون دست سپرده می شه
پاگرد پنجم: آخرش هرچی خوردیم و نخوردیم،داشتیم و نداشتیم گیر جک و جونورایی می یفتیم که ازمون هیچی نمی ذارن بمونه به نظرم میاد اینجائه که هول ورمون می داره و می گیم چرا نخورده نداشته گیر کرم ها بیفتیم(چه کار خوبی می کنن اونایی که مرده هاشونو می سوزونن وقتی خاکسترشو به خونه می برن یعنی اون آدمو تو خونه کنار خودشون دارن وبرای ادای احترام دیگه نمی خواد برن قبرستون ،تو خونه انگشت شونو می ذارن رو جعبه ش وبراش فاتحه می خونن)