فضای خاکستری
دم دمای غروب بود کلاغ ها دسته جمعی می خوندن ،هیکلای کوچیک سیاه شونو تو فضای خاکستری هی تکون می دادن تا بالای سر مبارزین میو مدن دوباره تو فضای خاکستری فقط لکه های سیاهی بودن که دور می شدن
کم کم به منطقه ی درگیری نزدیک می شدم برف روی زمین رو پوشونده بود و با گرمای زمین از زیر آب شده بود به سختی راه می رفتم در بعضی جاها پوتینام توی برف و گل فرو می رفتن با فشار روی یک پا ،پای دیگه مو خلاص می کردم اما اون پایی که ستون بدنم شده بود بیشتر فرو می رفت
نیروهای خودی چقدر تونسته بودن جلو برن؟ این جا ،اون جا پالتوهای زمخت دیده می شد که روی زمین ولو شده بودن هیچ اثری از خون در کناره ها و روی پالتوها دیده نمی شد کلاغ ها دسته جمعی می خوندن و دکمه های براق پالتوها توجهشون رو جلب کرده بود هیکلای کوچک سیاه شون توی فضای خاکستری وتکونای مسخره ای که به بدنشون می دادن چشمامو پر اشک می کرد با پشت دستام روی چشمام کشیدم تا بتونم از شر یه پرده جلوی چشمام خلاص بشم و به راهم ادامه بدم عرق از دوطرف پیشونیم راهی برای خودش باز کرده بود شال گردنمو باز کردم تا با کمک هوای سرد جلو عرقمو بگیرم به بالا پایین رفتنام روی برف ادامه دادم و کمی بعد خودمو بین تعدادی جوون که حس راه رفتن نداشتن دیدم انگار جسمایی بودن سرپا ، وقتی بهشون نگاه کردم حس کردم نبضشون ضزبان نداره، بوی خون گاهی آدمو از ادامه ی حرکت در مسیری که طی می کنه متوقف می کنه ، اونا حتمن برای این که کشته نشن کشته بودن،کلاغ ها دسته جمعی می خوندن و هیکلای سیاه کوچک شون تو فضای خاکستری وحرکتشون بالای پالتوهای زمخت با دکمه های براق تو اون معرکه قلبم رو می فشرد
صدای گریه ی آشنایی منو به سمت خودش کشید وقتی رسیدم دیدمش،بالای سر سگی کشته شده نشسته بود توله های تازه به دنیا آمده رو لای پالتوش محکم نگه داشته بود وبی توجه به اطراف با صدای بلند گریه می کرد توله ها با چشمای خاکستری شون به من زل زده بودن ، کلاغ ها دسته جمعی می خوندن و هیکلای سیاه کوچک شون تو فضای خاکستری...