صفیر یک ضربه
با همین کلمات ساده
می تازم،با اسبم مدام
تا بلندترین نقطه ی جهان
روی دوپایم
با دستانی به اهتزاز درآمده
وتو،چه ساده
از دریچه های دوازده گانه
بوی خاک خیس را
ازدیوارهای خشتی ِ باران خورده
هی نفس می کشی
و هم چنان ساده
ساعت ها به افق نگاه می کنی
فرود یک ضربه
مثل صفیر یک شلاق
آب مرده را می لرزاند
بعد
اولین قایق لُم می خورد
وآخرین،
که بر شانه ام بسته ست
من آب راه هایی را دیده ام
که به هیچ برکه نمی رسند
و قورباغه های مشوش
که آوازی غمگین می خواندند
واسب های شورشی
سم می کوفتند
حرکت خاموش آب را
که آرام آرام
سوی مرداب می خزیدند
من ،اما
با مفهوم ساده ی همین کلمات
سخت می میرم
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۰۱ ساعت 11 توسط تارا مجاهد
|