از خودم می پرسم

پایین جاده تورا می بینم؟

رازِ همراهِ تو

غم پنهان رهگذری ست

که نشانی مرا

درپله هایی که به مه ختم می شود

گم کرده ست

جاده را عبور می کنم و جا می مانم

مثل عبور روشنایی

درلا به لای انبوه برگ ها

 

ازخودم می پرسم

پایین جاده تورا می بینم؟

توذره ذره فرورفته ای

توی علف های لهیده

زمان شکسته می شود

                   درمن

                     درهمین نزدیکی

همان طور که

تابلوهای بزرگ

گاهی

ما را

به ته پرتگاه می اندازند

اجرای نفرتی نهفته

 

جاده از من عبور می کندوجا می مانم

نسیم خنک صبحگاهی

در حفره های هوایی

جان می کند

هجوم دلهره به کندو می رسد

پایین جاده تورا می بینم

ومن

که به قتل رسیده ام

آه....به قتل رسیده ام