نور نامریی

در انتهای خیابانی تاریک

کسی فریاد زد

بگیریدش ، بگیریدش

و شما خانم ، آقا

زیر نور نامریی ابلیس

به کشوری غریب می رسید

بدون زنگ ساعت

بدون زنگ کاروان

 

ابلیس فریاد زد

خانم ها ، آقایان

نقاش پرتره نمی کشد

پرده فرو افتاد

دست زدن های ممتد

سوت زدن های ممتد

پرده بالا می رود

ابلیس باز می گردد

                     بر تو

                       در خیابان تاریک

 

نقاش

تو را

هیچ کس را

جایی

در ذهنش ترسیم می کند

و باتلاق تو را می بلعد

زیر نور نامریی ابلیس

 

کاروان در راه ست

شما خانم ، آقا

ساعت تان را کوک نکرده اید