عشق های قبیله ای
عشق های قبیله ای
فصل عشق های قبیله ای تمام شد
فصل رقص های کودکی ام
با کفش های پاشنه بلند مادرم
می ترسم از ناپدید شدن
توی یک حلقه
توی یک تصویر
توی خطوطی نا مفهوم
عبور می کنم
به هیبت یک لکه
روی آب
به تواتر یک صدا
در بازگشت
با چشمانی در پسِ سر
قبیله را کوچانده اند
ببین
یک،فقط یک شقایق
دشت را فریفت
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۷ ساعت 9 توسط تارا مجاهد
|