راز ساده

برایش می آید

بغل بغل

برگ های کوچکِ سبزِِ تازه رُسته

وهمه ی قاصدک های جهان

او بستری از برگ می آراید

قاصدک ها را برای همه ی مردم شهر می فرستد

با دست هایی پر از یاس سپید

در حالی که مرگ

لمیده بر پشتی

روی قالیچه ی خانه اش

دود قلیان را فرو میدهد

برای شان راز ساده ی آفرینش را فاش می کند