راز ساده
راز ساده
برایش می آید
بغل بغل
برگ های کوچکِ سبزِِ تازه رُسته
وهمه ی قاصدک های جهان
او بستری از برگ می آراید
قاصدک ها را برای همه ی مردم شهر می فرستد
با دست هایی پر از یاس سپید
در حالی که مرگ
لمیده بر پشتی
روی قالیچه ی خانه اش
دود قلیان را فرو میدهد
برای شان راز ساده ی آفرینش را فاش می کند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۱ ساعت 11 توسط تارا مجاهد
|