قدم به شهر که می گذاری
حفره ها، نه آن جور که بوده اند
گودال ها ، نه آن جور که بوده اند
به خودت که می آیی
نه آن جور که بوده ای
قدم به شهر که می گذاری
حفره ها، نه آن جور که بوده اند
گودال ها ، نه آن جور که بوده اند
به خودت که می آیی
نه آن جور که بوده ای
می خواهم برایت بگویم
دیر زمانی ست میله ها را فشار می دهم
با قدرتی تحلیل رفته
اما کمی دورتر از این روزها
به تو قول داده ام عزیزم
تا آهنگ های دلخواهمان را به یاد بیاورم
اگر چه میله ها فولادی اند
می خواهم برایت بگویم
ریشه ها
آب را
حیات را
به بالاترین سر شاخه ها می رسانند
ومن
چقدر دلم می خواست همراه آفتاب باشم
می خواهم بگویم
هنوز کرم ها پیچ و تاب می خورند
در همسایگی ریشه ها
در ته گلدان های خانه ام
و من هرگز به تو نگفتم
نمی توانم ، دیگر نمی توانم
سیگاری برایت بگیرانم
وقتی همه ی نایژه ها
از سلول های بد خواه پر شده باشند
و خیابان شکل گرفته باشد
از آدم های خسته ی خموده ی غبار گرفته ی تنها
و همچنان که میله ها را مشت کرده ام
طفلی پرنده ها
به هوای دانه
مدام به دست هایم نوک می زنند
این روزها
همین برف سفید
در پاسخ به نور
نابارور و بی نتیجه ست
مثل کسی که مرده به دنیا آمده
با زخم هایی دهان بسته
فهرست همه ی رنگ ها
آن هایی که هنوز ناشناخته اند
در همه ی فصول
با نام های دخترانه که محدودند
سراغ بگیرید
از پسرهای کوچک اندامِ روغن اندودِ تعمیرگاه های نامعلوم
و کلاغ ها
با آدرس هایی معلوم
که در برفِ سفید شناخته می شوند
خیز بردارید و قهرمان شوید
مثل کسی که اولین بار پا به این خشکی نا محسوس گذاشت
خیز بردارید و قهرمان شوید
برای بالا بردن دست های زخمی
در آستین های سفید یکپارچه
که این
سرگذشت رنگ های شرابی ست
وانگورها
و فکرهای به خواب رفته
در پاسخ به نور
پاتاوه های دست باف گلین باجی
چوب دستی صیقل خورده
یک کف دست نان
خورجینی به بزرگی باغ گل صدبرگ
جرعه ای آب از رود ارس
باغ را رود کجا پنهان کرد
آذر 87
من هستم
و همین طور به تمام زنانی که پدران خاموش هستند هم مبارک باشه
و تو وجودم شور عشق به فرزندانم باعث می شه زندگی در چشمم اون قدر زیبا جلوه کنه تا قلبم گرم بطپه حس زیبا و با شکوهیه
سال هاست خانه ی کوچکم را حمل می کنم
کودکم را حمل می کنم
و پستان هایی که مدام سر می روند از شیر
هر صبح
پنجره هارا باز می کنم به گذرگاه شمال غربی
وشب
هیچ سمتی در بام خانه نیست
حتا کهکشان راه شیری
تلفن زنگ می زند
صدایی از مرزها
از دره ها
کودکی این جاست
روی نوک پنجه ها بلند می شود
با دست هایی کوچک
اما به لبه ی هیچ پنجره ای نمی رسد
تلفن زنگ می زند
ا
باید زن باشی
با شکمی برآمده از حجم گرسنگی
وقتی پاهای گوساله ات در هم می پیچد
بغلش کنی
وتو خوب می فهمی
عطر dior بوی خوبی ندارد
آن وقت در گوشم زمزمه می کنی
شما دعوتید
به تماشای پرواز دسته جمعی پروانه ها
از پشت پنجره ام
پی نوشت : به دلیل این که اسم قبلی شعر حساسیت برای شخصی ایجاد کرده بود اسم شعر رو تغییر دادم