این سابقه برمی گردد
به جایی که
زمین دور یک مدار چرخید
و
چرخید
و
چرخید
سرمان گرد شد
و
گردو گرد شد
گیج و پرتاب شدیم
درست همین جا
که گردن هامان
گیرکردبه طنابی
که آویز هیچ پایه ای نبود
تابیدیم
و
تارشدیم
و
تنیدیم
اردی بهشت 92
این سابقه برمی گردد
به جایی که
زمین دور یک مدار چرخید
و
چرخید
و
چرخید
سرمان گرد شد
و
گردو گرد شد
گیج و پرتاب شدیم
درست همین جا
که گردن هامان
گیرکردبه طنابی
که آویز هیچ پایه ای نبود
تابیدیم
و
تارشدیم
و
تنیدیم
اردی بهشت 92
وقت رفتن گنجشک ها
در صبحی که از خوابی آشفته پریده ایم
و ابرها
مثل همین امروز
خورشید را مسخره می کنند
آسیابان جوان با موهای سپید
کیسه ای بر دوش نمی اندازد
عاقبت روزهایی می رسند
وقت طغیان ماهی های کوچک
درون ظرف های شیشه ای بزرگ
بی تردید
کوچه های تنگ و باریک
خانه های بلند را تاب نمی آورند
عاقبت روزهایی می رسند
با قلب های بسته
لبخندهای عاریه
و ترانه هایی که در آزمون ردشده اند
و قصه هایی ناتمام با پایانی قوی
عاقبت روزهایی می رسند
با دو چشم آشنا روی اعلان
و مراسمی که در پایان
احتمالن هیچ اندوهی
به دنبال ندارد
عاقبت روزهایی می رسند
به کافه ای بیایی
در همین نزدیکی
فرقی نمی کند
قهوه ی دم کرده
یا نسکافه ی فوری
فقط کافی ست راه بیفتیم
سری به کوچه های آشنا بزنیم
دقیق تر نگاه کنیم
به درهای چوبی بدون کلون
به درهای چوبی آیفون دار و مدرن
به دنبال نیمه ی گم شده مان
در شلوغی آمد و رفت انسان های بی تفاوت
یا تصور کنیم
گریخته ایم
در بعداز ظهری که خواب
مادر را با خودش برده به اعماق
پدر
هم چنان باغچه ها را زیر و رو می کند
من
از دیدن کرم ها فرار می کنم
می زنم به کوچه
هنوز
وقتی بر می گردم
پدر
با تاسف به ابرهای بی حرکت نگاه می کند
بیا تصور کنیم
کوچه های باریک گم مان کرده اند
بی هراس
تصور کنیم
قهرمان شکست خورد
با آن کلاه خود و یراق و زره جنگی
چه می بایست کرد
آن چه داشتم
وانهادم
سربرهنه
بی هیچ زرهی
تا پای جان مُردم
قدم به شهر که می گذاری
حفره ها، نه آن جور که بوده اند
گودال ها ، نه آن جور که بوده اند
به خودت که می آیی
نه آن جور که بوده ای
می خواهم برایت بگویم
دیر زمانی ست میله ها را فشار می دهم
با قدرتی تحلیل رفته
اما کمی دورتر از این روزها
به تو قول داده ام عزیزم
تا آهنگ های دلخواهمان را به یاد بیاورم
اگر چه میله ها فولادی اند
می خواهم برایت بگویم
ریشه ها
آب را
حیات را
به بالاترین سر شاخه ها می رسانند
ومن
چقدر دلم می خواست همراه آفتاب باشم
می خواهم بگویم
هنوز کرم ها پیچ و تاب می خورند
در همسایگی ریشه ها
در ته گلدان های خانه ام
و من هرگز به تو نگفتم
نمی توانم ، دیگر نمی توانم
سیگاری برایت بگیرانم
وقتی همه ی نایژه ها
از سلول های بد خواه پر شده باشند
و خیابان شکل گرفته باشد
از آدم های خسته ی خموده ی غبار گرفته ی تنها
و همچنان که میله ها را مشت کرده ام
طفلی پرنده ها
به هوای دانه
مدام به دست هایم نوک می زنند
این روزها
همین برف سفید
در پاسخ به نور
نابارور و بی نتیجه ست
مثل کسی که مرده به دنیا آمده
با زخم هایی دهان بسته
فهرست همه ی رنگ ها
آن هایی که هنوز ناشناخته اند
در همه ی فصول
با نام های دخترانه که محدودند
سراغ بگیرید
از پسرهای کوچک اندامِ روغن اندودِ تعمیرگاه های نامعلوم
و کلاغ ها
با آدرس هایی معلوم
که در برفِ سفید شناخته می شوند
خیز بردارید و قهرمان شوید
مثل کسی که اولین بار پا به این خشکی نا محسوس گذاشت
خیز بردارید و قهرمان شوید
برای بالا بردن دست های زخمی
در آستین های سفید یکپارچه
که این
سرگذشت رنگ های شرابی ست
وانگورها
و فکرهای به خواب رفته
در پاسخ به نور