|
با همین کلمات ساده می تازم،با اسبم مدام تا بلندترین نقطه ی جهان روی دوپایم با دستانی به اهتزاز درآمده پیش از این کودکی هی می کرد در همین بازارچه اسبی را مدام دیوانه وار با دستانی به اهتزاز در آمده وتو،چه ساده از دریچه های دوازده گانه بوی خاک خیس را ازدیوارهای خشتی ِ باران خورده هی نفس می کشی و هم چنان ساده ساعت ها به افق نگاه می کنی فرود یک ضربه مثل صفیر یک شلاق آب مرده را می لرزاند بعد اولین قایق لُم می خورد وآخرین، که بر شانه ام بسته ست من آب راه هایی را دیده ام که به هیچ برکه نمی رسند و قورباغه های مشوش که آوازی غمگین می خواندند واسب های شورشی سم می کوفتند حرکت خاموش آب را که آرام آرام سوی مرداب می خزیدند من ،اما با مفهوم ساده ی همین کلمات سخت می میرم + نوشته شده در جمعه 1388/08/01 11 توسط طاهره مجاهد |
از خودم می پرسم
پایین جاده تورا می بینم؟ رازِ همراهِ تو غم پنهان رهگذری ست که نشانی مرا درپله هایی که به مه ختم می شود گم کرده ست جاده را عبور می کنم و جا می مانم مثل عبور روشنایی درلا به لای انبوه برگ ها ازخودم می پرسم پایین جاده تورا می بینم؟ توذره ذره فرورفته ای توی علف های لهیده زمان شکسته می شود درمن درهمین نزدیکی همان طور که تابلوهای بزرگ گاهی ما را به ته پرتگاه می اندازند اجرای نفرتی نهفته جاده از من عبور می کندوجا می مانم نسیم خنک صبحگاهی در حفره های هوایی جان می کند هجوم دلهره به کندو می رسد پایین جاده تورا می بینم ومن که به قتل رسیده ام آه....به قتل رسیده ام + نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03 14 توسط طاهره مجاهد |
در این نیمروز
بانویی طبل می کوبد در کوچه های بی نام شهر هدیه می دهد میان پوشال های کاغذی طبل می کوبد چشمان زیبای شرقی اش سرخ شده اند طبل می کوبد آن سوتر درذهن پارک متروک شهر زخم های بی التهاب اند بنفشه های زرد کلاغ ها می خوانند آوازی موهوم از زخم های کهنه این همه،پیامی بود آواز کلاغ خسته بربام غیبت ضربه ها میان دو سکوت نفس های حبس شده در دهل های خاموش دراین نیمروز که باد درست وسط چهار راه ایستاده بانوی شرقی طبل می کوبد بادبان ها کویر تشنه گردن می کشند تکاپویی بی حاصل جز بهانه ای بیش نخواستند زیستن را باد + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21 14 توسط طاهره مجاهد |
چگونه ست که باز می گرددپرنده به رودخانه شنی و ماهی به ابرهای آبی چگونه ست که انکار می شویم در قرار صبحگاهی مان ذوب می شویم در شمال دور فرود می آییم به خود آن هنگام که فرود می آیند ماهی ها به رود خانه شنی و ما منتشر می شویم از تن های عریان مان + نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26 13 توسط طاهره مجاهد |
غروب فرو می رود درون سایه ها و چشمان نصب شده ی روی اعلان درون جعبه ی کودک آدامس فروش توی ایستگاه تصویر غروب به سرزمینی دیگر می رسد به قطب شرق یا غرب به صبح یا شب
کسی پشت بخار شیشه ها با تردید مرا می نگرد به صندلی خالی نگاه می کنم به پرچای معلق روی چایی ام
به سایه ی دراز تو که در نارنجی کبودآسمان دراز و درازتر می شود در ا یستگاه آخر با عجله عکس می گیرم از صدای پایی روی آسفالت بخار دهان زنی که در مه فرو می رود
آن طرف خیابان به طور پنهانی ایستگاه دیگری ست + نوشته شده در شنبه 1388/03/16 3 توسط طاهره مجاهد |
بچه گربه ام امروز مرد دستان من به دنبال حس نوازشی گنگ خاک سیاه را لمس می کند قرن ها + نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07 2 توسط طاهره مجاهد |
مهماندار با گونه های سرخ
لب های برجسته بالای پلکان در انتظارِ شانزده سالگی ام بود آرام آرام از نهالی کوچک بالا رفتم مهماندار جام ها را پر کرد ناگهان از جا پرید خونسردیتان را حفظ کنید کمربند ها را محکم ببندید خلبان ماهرست خودش قبل از همه سوار یک تکه ابر شد بارید و بارید حالا صد سال طول می کشد تا شما از درخت بالا روید + نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07 2 توسط طاهره مجاهد |
نور نامریی
در انتهای خیابانی تاریک کسی فریاد زد بگیریدش ، بگیریدش و شما خانم ، آقا زیر نور نامریی ابلیس به کشوری غریب می رسید بدون زنگ ساعت بدون زنگ کاروان ابلیس فریاد زد خانم ها ، آقایان نقاش پرتره نمی کشد پرده فرو افتاد دست زدن های ممتد سوت زدن های ممتد پرده بالا می رود ابلیس باز می گردد بر تو در خیابان تاریک نقاش تو را هیچ کس را جایی در ذهنش ترسیم می کند و باتلاق تو را می بلعد زیر نور نامریی ابلیس کاروان در راه ست شما خانم ، آقا ساعت تان را کوک نکرده اید + نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22 11 توسط طاهره مجاهد |
عشق های قبیله ای فصل عشق های قبیله ای تمام شد فصل رقص های کودکی ام با کفش های پاشنه بلند مادرم می ترسم از ناپدید شدن توی یک حلقه توی یک تصویر توی خطوطی نا مفهوم
عبور می کنم به هیبت یک لکه روی آب به تواتر یک صدا در بازگشت با چشمانی در پسِ سر
قبیله را کوچانده اند ببین یک،فقط یک شقایق دشت را فریفت + نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17 9 توسط طاهره مجاهد |
حقیقت گمشده مردان فاتح ازصید تور می آورند چه بی تابم برای پلنگ در بلندی برای تو که در دریا می مانی برای سنگ رها شده از چله ی تیر کمان چه بی تابم برای شکار زخمی تپیده در خون سرد شده ی خود که یک باره گم می شود برای زنی تپیده در توده ی سیاه که آذین می بندد خود را دست هایش را وکوک می زند خود را به شب چه بی تابم برای حقیقت گمشده که در خانه های توری صید می شود + نوشته شده در شنبه 1388/02/05 15 توسط طاهره مجاهد |
|