این سر
این زبان لال
پر پر کلاغ پر
و قصه ای که به سر نرسید
این روزها
همین برف سفید
در پاسخ به نور
نابارور و بی نتیجه ست
مثل کسی که مرده به دنیا آمده
با زخم هایی دهان بسته
فهرست همه ی رنگ ها
آن هایی که هنوز ناشناخته اند
در همه ی فصول
با نام های دخترانه که محدودند
سراغ بگیرید
از پسرهای کوچک اندامِ روغن اندودِ تعمیرگاه های نامعلوم
و کلاغ ها
با آدرس هایی معلوم
که در برفِ سفید شناخته می شوند
خیز بردارید و قهرمان شوید
مثل کسی که اولین بار پا به این خشکی نا محسوس گذاشت
خیز بردارید و قهرمان شوید
برای بالا بردن دست های زخمی
در آستین های سفید یکپارچه
که این
سرگذشت رنگ های شرابی ست
وانگورها
و فکرهای به خواب رفته
در پاسخ به نور
پاتاوه های دست باف گلین باجی
چوب دستی صیقل خورده
یک کف دست نان
خورجینی به بزرگی باغ گل صدبرگ
جرعه ای آب از رود ارس
باغ را رود کجا پنهان کرد
آذر 87
من هستم
و همین طور به تمام زنانی که پدران خاموش هستند هم مبارک باشه
و تو وجودم شور عشق به فرزندانم باعث می شه زندگی در چشمم اون قدر زیبا جلوه کنه تا قلبم گرم بطپه حس زیبا و با شکوهیه
سال هاست خانه ی کوچکم را حمل می کنم
کودکم را حمل می کنم
و پستان هایی که مدام سر می روند از شیر
هر صبح
پنجره هارا باز می کنم به گذرگاه شمال غربی
وشب
هیچ سمتی در بام خانه نیست
حتا کهکشان راه شیری
تلفن زنگ می زند
صدایی از مرزها
از دره ها
کودکی این جاست
روی نوک پنجه ها بلند می شود
با دست هایی کوچک
اما به لبه ی هیچ پنجره ای نمی رسد
تلفن زنگ می زند
ا
باید زن باشی
با شکمی برآمده از حجم گرسنگی
وقتی پاهای گوساله ات در هم می پیچد
بغلش کنی
وتو خوب می فهمی
عطر dior بوی خوبی ندارد
آن وقت در گوشم زمزمه می کنی
شما دعوتید
به تماشای پرواز دسته جمعی پروانه ها
از پشت پنجره ام
پی نوشت : به دلیل این که اسم قبلی شعر حساسیت برای شخصی ایجاد کرده بود اسم شعر رو تغییر دادم
به دفتر شعرم نگاه می کنم
کسی در صفحه ی اول
درپس زمینه ی سیاه
با چتری سفید
آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد، با اسب آمد
شب آمد
در صفحه ی دوم بود یا سوم
چتر سفید در پس زمینه ی سفید
خطوط کج و معوجی بود
با این همه
باران به زیر چتر نفوذ می کند
آفتاب به زیر چتر نفوذ می کند
وکلمات نیز
با هر صوتی به آن جذب می شوند
فکر می کنم
این دردهای بزرگ
که از چتر بیرون نمی زند
درپس زمینه ی سیاه ست؟
یا...
اما پاسخ در هر زمینه ای
شاید محو
شایدتیره
شایدگس
شایدنگاه مات من باشد
روی خطوط بی تعریف
باید کمی صبر کنی
تا یقین کنم
کلماتی که می بارند
از جنس بارانند
وارد که شدم همه جا تاریک بود،تاریک تاریک،درپشت سرم بسته شد چندلحظه صبرکردم تا چشمم به تاریکی عادت کنه اما نکرد، دستامو روی دیوار کشیدم تا کلید برقو پیدا کنم اما پیداش نکردم ،آهسته دستامو دراز کردم انگشتامو از هم باز کردم تا دستام دنبال پیدا کردن موانع باشن وازمن محافظت کنن منم وسیله ی روشنایی رو پیدا کنم یه کم پامو سوروندم به جلو ،همین طور یه ذره دیگه رفتم جلو باید می رفتم آشپزخونه تا کبریت پیدا کنم درست می رفتم؟ حتا اگه یه ذره پامو اشتباه می ذاشتم مسیری که می رفتم دیگه به آشپزخونه ختم نمی شد نمی تونستم قدم بردارم کف پاهامو روی زمین می کشیدم و حواسم به دستام بود ،یه دفه زانوم به چیزی خورد مثل لبه ی میز و صدای گوشخراشی از کشیده شدن میز روی زمین خالی و پشت سرش صدای برخورد چیزی با زمین و شکسته شدن و خورد شدنش ،میخکوب شدم دستام بی اختیار پرت شدن پایین ،نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم به هر حال چیزی رو شکسته بودم ممکن بود پاهام دچار بریدگی بشه ،خیلی آروم خم شدم و انگشتامو یواش یواش به زمین نزدیک کردم و در یه لحظه سوزشی توی کف دستم احساس کردم دستمو عقب کشیدم چشمامو به قدر گشاد کرده بودم که گوشه های چشمام کش اومده بود و انگار همین الانه که پاره بشه ،هیچی دیده نمی شد ،باید می دونستم چی شکسته ،یه شاخه گل رو تونستم لمس کنم دوتا دست مو به دوسر شاخه حرکت دادم تا سر شاخه وگلبرگ ها رو لمس کنم حالا می تونستم بفهمم گلدون سورمه ای نازنینم شکسته ،ویهو یه صفحه جلوی چشمام روشن شد و همه ی حس اون روزا شروع به حرکت کردن ،یه روز پشت ویترین مغازه ی لوکس فروشی گلدون رو دیده بودم وقتی قیمتش رو پرسیدم فهمیدم نه می تونم بخرمش و نه او با خریدش موافقت می کنه روز بعد و روزای بعد تمام حواسم پیش اون گلدون بود احتیاجی نبود هی برم پشت ویترین و نگاش کنم آخه جزییاتش چنان تو ذهنم مونده بود که سانت به سانت شو می تونستم لمس کنم دو دسته ی طلایی براق داشت نقش و نگارهای چشم نوازی که روی دو طرف بدنه ی گلدون نقاشی شده بود از جلوی چشمام کنار نمی رفت از اون نقاشی ها که با خوندن رباعیات خیام توی ذهن تصویر می شه ،بالاخره یه روزکه مهمون داشتیم فکری به نظرم رسید مقداری پول که قبلن کنار گذاشته بودم برداشتم و سراغ فروشنده رفتم گلدون رو خریدم قرار شد بقیه پولشو کم کم بدم با اضطراب و نگرانی به خونه آوردمش روی میز جلوی ستونی که از دیوار کمی جلو اومده بود گذاشتمش و در جواب سوال این گلدون از کجا؟ گفتم "برای یه مدتی از دوستم مرضیه قرض گرفتم" اون وقت قیافه ی حق به جانب گرفتم که" بعد مدت ها دوستامون می یان بهتره یه تنوعی به قیافه ی یکنواخت خونه بدیم " آخه اگه راست شو می گفتم برای این که به من ثابت کنه نباید می خریدمش ممکن بود از بالای سرش بزندش زمین و خوردش کنه اتفاقی که حالا افتاد،