تبليغاتX
باغ صد گل

باغ صد گل

کم کم ابرها جمع شدند

قدم به شهر که می گذاری

حفره ها، نه آن جور که بوده اند

گودال ها ، نه آن جور که بوده اند

به خودت که می آیی

نه آن جور که بوده ای


+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 8  توسط تارا مجاهد  | 



می خواهم برایت بگویم

دیر زمانی ست میله ها را فشار می دهم

با قدرتی تحلیل رفته

اما کمی دورتر از این روزها

به تو قول داده ام عزیزم

تا آهنگ های دلخواهمان را به یاد بیاورم

اگر چه میله ها فولادی اند


می خواهم برایت بگویم

ریشه ها

آب را

حیات را

به بالاترین سر شاخه ها می رسانند

ومن

چقدر دلم می خواست همراه آفتاب باشم


می خواهم بگویم

هنوز کرم ها پیچ و تاب می خورند

در همسایگی ریشه ها

در ته گلدان های خانه ام

و من هرگز به تو نگفتم

نمی توانم ، دیگر نمی توانم

سیگاری برایت بگیرانم

وقتی همه ی نایژه ها

از سلول های بد خواه پر شده باشند

و خیابان شکل گرفته باشد

از آدم های خسته ی خموده ی غبار گرفته ی تنها

و همچنان که میله ها را مشت کرده ام

طفلی پرنده ها

به هوای دانه

مدام به دست هایم نوک می زنند


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/02ساعت 1  توسط تارا مجاهد  | 

این پا

این سر

این زبان لال

پر پر کلاغ پر

و قصه ای که به سر نرسید


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 1  توسط تارا مجاهد  | 


این روزها

همین برف سفید

در پاسخ به نور

نابارور و بی نتیجه ست

مثل کسی که مرده به دنیا آمده

با زخم هایی دهان بسته

فهرست همه ی رنگ ها

آن هایی که هنوز ناشناخته اند

در همه ی فصول

با نام های دخترانه که محدودند

سراغ بگیرید

از پسرهای کوچک اندامِ روغن اندودِ تعمیرگاه های نامعلوم

و کلاغ ها

با آدرس هایی معلوم

که در برفِ سفید شناخته می شوند


خیز بردارید و قهرمان شوید

مثل کسی که اولین بار پا به این خشکی نا محسوس گذاشت

خیز بردارید و قهرمان شوید

برای بالا بردن دست های زخمی

در آستین های سفید یکپارچه

که این

سرگذشت رنگ های شرابی ست

وانگورها

و فکرهای به خواب رفته

در پاسخ به نور

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/28ساعت 0  توسط تارا مجاهد  | 

باغ گل صدبرگ

به یاد صمد بهرنگی عزیزم


پاتاوه های دست باف گلین باجی

چوب دستی صیقل خورده

یک کف دست نان

خورجینی به بزرگی باغ گل صدبرگ

جرعه ای آب از رود ارس

باغ را رود کجا پنهان کرد

                                         آذر 87


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/09ساعت 23  توسط تارا مجاهد  | 

دیداری تازه

همین حالا از یک سفر یک ماهه برگشتم هنوز لباسامو در نیاوردم حتا یه فنجون چایی هم نخوردم ، بازم حتا گربه مو هم سیر و پر ندیدم ، و باز و باز و باز...فقط بگم دلم برای این مجازی صمیمی تنگ شده بود حتمن کار جدید ارائه حواهم کرد و حتمن تمامی کارهای جدید همگی رو با عشق و لذت و هوس خواهم خوند و یک رد پای کوچک هم خواهم گذاشت

من هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/01ساعت 9  توسط تارا مجاهد  | 

روز پدر ،پسر ، مرد به همه ی دوستان عزیز  مبارک باشه


و همین طور به تمام زنانی که پدران خاموش هستند هم مبارک باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/25ساعت 17  توسط تارا مجاهد 

روز زن یا مادر یا خواهر یا دختر

از همه ی دوستانی که به مناسبت روز زن به یادم بودن و با اس ام اس و کامنت و تلفن و... خوشحالم کردن ممنونم /

و تو وجودم شور عشق به فرزندانم باعث می شه زندگی در چشمم اون قدر زیبا جلوه کنه تا قلبم گرم بطپه حس زیبا و با شکوهیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/05ساعت 19  توسط تارا مجاهد 


سال هاست خانه ی کوچکم را حمل می کنم

کودکم را حمل می کنم

و پستان هایی که مدام سر می روند از شیر

هر صبح

پنجره هارا باز می کنم به گذرگاه شمال غربی

وشب

هیچ سمتی در بام خانه نیست

حتا کهکشان راه شیری

تلفن زنگ می زند

صدایی از مرزها

از دره ها


کودکی این جاست

 روی نوک پنجه ها بلند می شود

با دست هایی کوچک

اما به لبه ی هیچ پنجره ای نمی رسد


تلفن زنگ می زند

ا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/18ساعت 19  توسط تارا مجاهد  | 

برای زنی زحمت کش



باید زن باشی

با شکمی برآمده از حجم گرسنگی

وقتی پاهای گوساله ات در هم می پیچد

بغلش کنی

وتو خوب می فهمی

عطر dior بوی خوبی ندارد

آن وقت در گوشم زمزمه می کنی

شما دعوتید

به تماشای پرواز دسته جمعی پروانه ها

از پشت پنجره ام


پی نوشت : به دلیل این که  اسم قبلی شعر حساسیت برای شخصی ایجاد کرده بود اسم شعر  رو  تغییر دادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/30ساعت 21  توسط تارا مجاهد  |